امروز اومدم بگم که این وبلاگ رو میخواهم درش رو تخته کنم وبرم برم جایی بنویسم که دیگه حرفی از نا امیدی ودرد نباشه جایی که فقط برای نی نی واز بودنش بنویسم البته اگه خدا بخواهد ونی نی این دفعه دیگه بمونه وتنهام نذاره
دوستان خوبم اگر دوست دارید از این به بعد به وبلاگ نی نی من سر بزنید وبا من باشید از همه شما دوستهای خوبم که به وبلاگم سر میزدید ومن رو با نظراتتون خوشحال میکردید ممنونم باز هم منتظرتون هستم برام دعا کنید
التماس دعا
وخداحافظ
ادرس وبلاگ جدیدم http://NINI3.BLOGFA.COM
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 13:59  توسط مهسا
|
دیشب آزمایشم رو گرفتم مثبت بود باورم نمیشد خیلی خوشحال بودم از بس که داشتم سکته میکردم
خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
ای خدا همه انتظارها رو به سر بیار
خیلی میترسم تو رو خدا هر کی این پست رو میخونه اگر میشه برام دعا کنه که نی نی من این دفعه سالم باشه وپیشم بمونه
شکککککککککککککککککککککککککررررررررررررررررررررر
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 8:25  توسط مهسا
|
بعد از ظهر همون روز که بی بی چک نیمه مثبت بود رفتیم ومن آزمایش دادم خدا میدونه تا اون جواب رو بگیرم چی کشیدم جواب رو شوشو گرفت واومد وگفت مبارکه ولی مشکوک بود گفتم چی شد گفت خیلی کم مونده تا مبارک بشه آزمایش مشکوک بود اون هم با عددی نزدیک به مثبت وزیر آزمایش نوشته شده بود دو روز بعد دوباره تکرار شود وامروز سه روز میگذره ومن می خواهم برم آزمایش رو تکرار کنم برام دعا کنید امیدوارم پست بعدی که تو وبلاگم میزارم خبر خوبی باشه وباز با اه وناله شروع نشه
تا فردا وخبرهای...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 10:31  توسط مهسا
|
۳ روز پیش در کمال نا باوری بعد از ۱۴رتا بی بی چک منفی یک خط باریک وکمرنگ که به زور دیده میشد رو دیدم وای خدا یعنی داشتم خواب میدیدم خیلی خوشحال شدم گریه ام گرفت نمیدونستم به کی بگم داشتم از خوشحالی سکته میکردم زنگ زدم تا به شوهرم بگم ولی با اینکه باهاش صحبت کردم نگفت هنوز هم باورم نمیشه خیلی لحظه زیبایی بود من کاملا ناامیدانه اون بی بی چک رو گذاشته بودم خلاصه ظهر شد وشوشو اومد خونه ومن سر ناهار بی بی چک ها رو گذاشتم تو یک پاکت ودادم بهش سه تا بی بی چک با خطوط کمرنگ اول گفت این چیه گفتم باز کن وببین باز کرد ودیدی وخلاصه از خوشحالی من اون هم خوشحال شد
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 10:27  توسط مهسا
|
سلام بعد از مدتها اومدم تا بنویسم راستش اصلا حال نوشتن ندارم
این روزها مدام خودم رو سر گرم کارهای دیگه میکنم تا شاید یادم بره که...
از همه دوستهای خوبم که برام پیغام گذاشتن ودلداریم دادن ممنونم امیدوارم اگه نی نی ندارن خدا بهشون نی نی بده واگه دارن خدا براشون نگه داره.
امیدوارم به زودی بیام وخبر دوباره مادر شدنم رو بنویسم
به امید زنده ام خدایا نا امیدم نکن
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:15  توسط مهسا
|
من شنبه ۲۰ تیر ماه در ۶ هفتگی به خاطر رشد نکردن جنین کورتاژ شدم خیلی داغونم چیزی برای گفتن ندارم برام دعا کنید
من دوباره تنها شدم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 17:19  توسط مهسا
|
آره من مامان شدم خودم هم باورم نمیشههههههههههههههههههههههه
من مامان شدم
من مامان شدم
من مامان شدم
ای خدا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
من بدون دوا ودکتر مامان شدم این فقط یک معجزه بود
خیلی خوشحال هستم وتو این لحظه که وجودم داره میلرزه برای همه آرزومندان نی نی دعا میکنم به حق فاطمه زهرا دامن همشون به زودی زود سبز بشه
الهی امین
دوستانی که این وبلاگ رو از اول خوندن میدوننند که من کاملا نا امید بودم وبه جز دوا و دکتر راهی برای باردار شدنم نبود ولی خدا از در رحمت خودش من رو مادر کرد واین حس رو به من چشاند امیدوارم همه این حس رو درک کنند وتجربه
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:44  توسط مهسا
|
نی نی خوشگلم اومدم تا دوباره برات بنویسم اومدم تا بگم یک احساس تازه دارم یک احساس قشنگ یک احساسی که به من میگه من به زودی مادر میشم نمیدونم شاید احساس اشتباهی باشه اما هر چی هست زیباست میخواهم برات از این به بعد حرفهای قشنگ بنویسم دیگه نمی خواهم از نا امیدی بگم میخواهم بگم نی نی مامانی من میدونم دیگه کم مونده بیایی تو وجود مامانی اگه بیایی پیشم خیلی خوب میشه دنیا برام عوض میشه همه چیز رنگ وبوی دیگه میگیره پس بیا تا دل مامان رو شاد کنی دوستت دارم ای موجودی که نیستی اما برای من همه هستیم شدی دوستت دارم وبه همون خدایی میسپارمت که خودش به وقتش تو رو تو اغوش من میزاره

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط مهسا
|
یک بهار دیگه شروع شد ولی فصل زندگی من هنوز هم پاییزیه.
هنوز هم همون آرزوی قدیمی
خیلی خسته کننده شده دلم میخواهد منم بهار واقعی رو تو وجودم حس کنم منم از ته دل بخندم منم منم برای کوچولوم لباس عید بخرم ولی 
امسال عید از سالهای پیش داغون تر بودم حداقل پارسال به اندازه یک سال بیشتر انرژی برای صبر ودوا و درمون داشتم اما وای به حال سالهای بعد ای خداااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:3  توسط مهسا
|
امروز بعد از مدتها اومدم تا وبلاگ شلختم روآپ کنم
اول از همه چیز سال نو رو تبریک میگم وامیدوارم سال خوبی برای همه از جمله دوستای خوبم تو نی نی سایت باشه وامیدوارم همه اونهایی که مثل من تو ارزوی در آغوش گرفتن نی نی هستند البته نی نی خودشون به ارزوشون برسن وتو سال جدید نی نی شون رو در اغوش بگیرند وخدا رو شکر کنند
آمین یا رب العالمین
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 19:54  توسط مهسا
|
امروز جمعه هست ومن همیشه جمعه ها دلم میگیره دلم میخواست زندگی دونفره ما هم ثمره ای داشت دلم میخواست مثل تموم آدمهای دنیا روز جمعه بچه خوشگلم رو تو بغلم میگرفتم ومیبردم بیرون .دلم میخواست الان که نزدیک عید هست براش لباسهای خوشگل ومامانی میخریدیم . دلم میخواست براش لالایی میخوندم . دلم میخواست وقتی باباییش نیست کارهاش رو میکردم ووقتی بابایی اومد منم نی نی خوشگلش بندازم تو بغلش تا خستگیش در بره . دلم میخواست با خنده های نی نی ام میخندیدم واز گریه هاش غمگین میشدم دلم خیلی چیزهامیخواست ولی حیف که همه فقط یک خواسته است وهزار آرزوی بزرگ که اگه خدای این جهان اراده کنه برام تبدیل میشه به یک واقعیت .

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:6  توسط مهسا
|
امروز اومدم تا با با نی نی که ندارم درد ودل کنم بگم که چه قدر دوستش دارم بگم که دیگه طاقت دوریش رو ندارم
پس میگم
سلام نی نی خوشگلم نمیدونی که چه قدر مامان دوست داره پس کی میخواهی بیایی پیش مامان دلت برای مامان نمیسوزه 
ببین چه قدر تنهام ببین خستم ببین اشک چشمهام روپر کرده خوشگل مامان صبر کن حالا که تو این قدر من رو اذیت میکنی منم وقتی تو اومدی اون قدر ماچت میکنم تا اشکت دربیاد ولی نه دلم نمیاد یواشکی ماچت میکنم قربون اون دستای کوچولوت برم قربون اون پاهای نانازت برم پس کی میایی کفش خوشملت رو پات کنی نکنه تصمیم داری این آرزو رو تو دل مامانی بزاری باشه عزیزم عیبی نداره نیا ولی من تا اون موقع که زنده هستم منتظرت هستم حتی اگه بدونم انتظارم بیهوده هست کوچولوی مامان ببخشید حرفهای غمگین زدم سعی میکنم از این به بعد برات قشنگ تر بنویسم شاید از نوشته های مامانی خوشت بیاد گلم دوستت دارم عزیزم بیا مامانی منتظرته 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:29  توسط مهسا
|
آره دلم گریه داره چشمهام گریه داره از این دنیا بیزارم از آدمهای این دنیا متنفرم از دروغهای این دنیا بدم میاد الان یاد دوستی افتادم که دیگه نمیشه بهش گفت دوست چون جز دروغ چیزی برای من نگفت ومن از دروغ بیزارم در زندگی سعی کردم تا جایی که میشد دروغ نگم ولی چرا یک عده آدم به خودشون این اجازه رومیدن که دروغ بگن این دوست به ظاهر دوست مدتها بود با دروغهاش من رو آزرده میکرد چه دعاهایی براش نکردم وچه اشکهایی که براش از سر دلسوزی نریختم ولی وقتی فهمیدم همه حرفهاش دروغ بوده دلم میخواست با تمام وجود بد وبیراه بهش بگم این یک نمونه ازآدمهای این دنیا بود که با دروغ نمیدونم چه هدفی رو دنبال میکرد ولی در هر صورت تمام آدمها که یک جور نیستن ولی دنیا رو آدمهایی مثل این فرد هستند که زشت میکنند وباعث میشن که دیگه کسی نتونه به کسی اعتماد کنه
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:11  توسط مهسا
|
سلام امروز بعد از مدتها اومدم تا وبلاگ رو آپ کنم ولی اخه هیچ حرفی رو برای نوشتن ندارم خیلی دلم گرفته امروز از بی بی چک استفاده کردم ولی منفی بودمثل همیشه از این تکرار متنفرم خسته هستم خیلی خسته دلم هوس کرده یک بار از ته دل بخندم خیلی وقته دیگه از ته دل نخندیدم از نگاههای مردم خسته هستم از دعا های مردم که ای کاش مستجاب میشد خسته هستم
نمی خواستم بعد از این همه روز بیام و آیه یاس بخونم ولی این ها حرفهای دلم هست وکاریش نمیتونم بکنم خسته ام از بس هر کی رسید گفت انشالله حموم زایمانت انشالله بچه خودت رو بغل کنی انشالله ...
روز های خیلی تکراری شده هر روز به امید روزهای آینده داره میگذره روزهایی که میتونه با نی نی خیلی قشنگ تر باشه از انتظار خستم ولی باز هم خدا رو شکر به همه چی شکر شاید قسمت من اینه که تا آخر عمر آرزوی بچه تو دلم بمونه دیگه مهم نیست یعنی هست ولی وقتی کاری از دستم بر نمیاد چرا باید برام مهم باشه پس شکر به نعمتهایی که دارم وباز هم شکر به نعمت هایی که دوست دارم داشته باشم ولی ندارم
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:10  توسط مهسا
|
نمیدونم چرا این قدر دلم گرفته چند روزه دلم میخواهد بیام وبنویسم ولی نمیتونم . انگار چیزی برای گفتن ندارم خیلی خسته هستم دیگه حتی انتظار داشتن نی نی هم ندارم خیلی بی حالم خیلی بی حوصله .همه روزهای زندگیم داره به بیهودگی میره بدون این که بهزه ای ازش ببرم
خدایاکمکم کن به توجه ات نیاز دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:51  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:1  توسط مهسا
|
امروز صبح ساعت ۹ زنگ تلفن به صدا در اومد من به شماره نگاه کردم در مورد استخدام شوشو بود اخه من شماره اون سازمان رو میشناسم سریع گوشی رو به شوشو رسوندم اون هم خابالو گوشی رو گرفت وجواب داد بله
یک خانمی بود که خیلی سریع گفت شما در ازمون استخدامی رتبه اول شدید ودر گزینش هم قبول شدید لطفا فردا با مدارک تشریف بیارید تا زمان شروع به کار رو مشخص کنیم شوشو هم گفت بله بله حتما خدمت میرسم وگوشی رو قطع کرد من که ماهها بود منتظر چنین خبری بودم از خوشحالی بال در آوردم وکلی خدا رو شکر کردم شوهرم الان یک سال بود برای آزمون استخدامی که رتبه اول شده بود معطل روال اداریش بود وامروز بلاخره انتظار تموم شد وخیالم از بابت کار شوشو احت شد . خیلی دلم میخواهد خبر بعدی که خوشحالم کنه خبر بارداریم باشه به امید ان روز صبر میکنم ودعااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:56  توسط مهسا
|
حدود یک ماه شاید هم بیشتر به تولد شوشوم مونده ودر همون حدود ولنتاین هست که به هم نزدیکه
نمی دونم کادو برای شوشو چی بخرم دیشب فکر کردم برای ولنتاین یک خرس شاسخینی گنده بخرم براش و برای تولدش هم هنوز فکری نکردم ولی یک فکر جالبی به سرم زده اخه من زمانی که این وبلاگ رو درست کردم شوشوم گفت ببین چه قدر نی نی رو از من بیشتر دوست داری برای اون وبلاگ درست میکنی ولی برای من درست نمیکنی حالا تصمیم گرفتم یک وبلاگ برای شوشو درست کنم وبه عنوان یک هدیه بهش تقدیم کنم البته همون دیشب وبلاگ رو انتخاب کردم ولی هنوز خالی هست هر وقت تموم شد ادرسش رو میذارم تا شما هم برید ببینید نمی دونم فکر خوبیه یا نه ولی امیدوارم خوشحال بشه وخوشش بیاد اخه شوشو من خیلی احساساتی هست یک مرد کاملا عاشق ورمانتیک .



+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:38  توسط مهسا
|
امروز از صبح برف قشنگی میاد من دلم برای برف وبارون وهوای ابری بال بال میزنه من این هوا رو خیلی دوست دارم .
بچه که بودم دوست داشتم برف بیاد مدرسه ها تعطیل بشه . ولی الان میفهمم که فقط عشق تعطیلی نبوده بلکه همون حسی که الان دارم رو اون موقع هم دروجودم داشتم ولی این قدر تقویت نشده بوده
خلاصه من در هوای ابری حس خاصی دارم واز باریدن آسمون لذت میبرم وازخدا برای نعمتهای زیباش تشکر میکنم 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:14  توسط مهسا
|
امروز روز اول محرم هست روزی که همه ما رو به یاد امام حسین واهل بیتش میاره . در این روزهای عزیز از خدا می خواهم به حق شش ماهه کربلا همه مریض ها رو شفا بده چون هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست . وبه حق زینب همه ما رو به راه راست هدایت کنه . الهی امین
وبعد از همه دعاها از خدا می خواهم به همه منتظرهای نی نی هم تا سال دیگه یک نی نی صحیح وسالم بده این خیلی مهمه که سالم باشه من همیشه وقتی بچه هایی که از لحاظ جسمی و یا ذهنی مشکل دارند رو می بینم میگم خدایا شکر یا بچه نده واگر میدی سالمش رو بده وهر وقت که صلاحه بده من خیلی دوست دارم مامان بشم ولی نه به هر قیمتی پس میسپارم به خدا تا هر وقت که دوست داره وصلاح میدونه یک نی نی سالم به من وتمام کسانی که منتظرند بده الهی امین
التماس دعا
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:49  توسط مهسا
|
من کوچولو نیستم
باشه حالا که من کوچولو هستم میرم گریه کنم
نه شوخی کردم اخه چرا همه به من میگن تو کوچولویی تو سنی نداری حالا زوده حالا فرصت داری من دیگه خسته شدم ولی باشه چون همه دوستام میگن من هنوز فرصت دارم دیگه ناراحت نیستم باشه میرم دنبال اسباب بازیهای نی نیم و خودم باهاشون بازی میکنم حالا راحت شدید
ببینید زده به سرم یک دقیق می خندم یک دقیقه گریه میکنم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:45  توسط مهسا
|
من فعلا تصمیم گرفتم تا بعد از عید امسال بی خیال درمان بشم وبعد از عید شروع کنم به درمان ومراحل بعدی برام دعا کنید که در این چند ماه مامان بشم وسراغ دکتر ودوا نروم
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 15:1  توسط مهسا
|
دکترم پیشنهاد داده بعد از یک بار ای یو ای منفی ای وی اف انجام بدم ولی من دوست دارم طبیعی باردار بشم ولی اگه مجبور بشم باید انجام بدم ولی امیدوارم به اونجا نرسه
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:59  توسط مهسا
|
من بعد از عمل لاپاروسکوپی بارها ای یو ای انجام دادم ولی جواب منفی تنها چیزی بوده که من دریافت کردم امیدوارم از این به بعد جواب مثبت بگیرم ودیگه دنبال دارو ودوا نروم
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:56  توسط مهسا
|
من یک سال بعد از بارداریم شروع به درمان مجدد کردم ولی به داروها جواب نمیدادم ومجبور شدم لاپاروسکوپی کنم عمل سختی نبود ولی دکتر خیلی امید داشت که من بعد از عمل طبیعی باردار میشم ولی این طوری نبود ومن باردار نشدم
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:53  توسط مهسا
|
حامله شدن من با ای یو ای یک اتفاق شیرین توی زندگیم بود ولی حیف که این اتفاق طولی نکشید که از دستم رفت ومن تنها تر از قبل شدم
بله من بعد از ۳ سال درمان مجبور به انجام ای و ای شدم که بار اول نتیجه ای نداشت وبار دوم ای یو ای موفقیت امیز بود ومن بتای ۴۰۰ رو در برگه از مایش مشاهده کردم اون بهترین لحظه زندگیم بود من حامله بودم وروزها سژری میشد تا اینکه به سه ماهگی رسیدم وبا یک لکه بینی کوچک تشخیص داده شد که من مشکل جفت دارم وجفت ژایین بود ومن مجبور شدم استراحت مطلق کنم تا اینکه در شش ماهگی یعنی زمانی که تمام حالتهای مادر شدن در من رشد کرده بود هم از لحاظ روحی وهم از لحاظ جسمی به سونوگرافی رفتم ودکتر تشخیص داد هیچ مشکلی نداری وهمه چیز مرتب بود ولی..
دقیقا دو روز بعد از اون سونو گرافی من به طور بدی به اورژانس بیمارستان مراجعه کردم وتشخیص دادند که من باید به طور اورژانسی سزارین بشم وبچه رو به خاطر حفظ سلامتی خودم به دنیا بیارند. جفت کنده شده بود ودیگه هیچ کاری نمیشد کرد.
خلاصه من به اتاق عمل راهی شدم ودیگه کوچولوی خودم رو از دست داده بودم البته کوچولوی بیچاره من چند دقیقه زنده بود وبعد از دنیا رفت ومن رو تنها گذاشت من اسمش رو گذاشته بودم حدیث ولی ...
بله این بود ماجرای من والان سه سال از اون ماجرا میگذره ولی من دیگه باردار نشدم ..
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:48  توسط مهسا
|
سلام به همه امروز اومدم تا براتون کلی حرف بزنم
واول می خواهم از شوشو مهربونم بگم وهمین جا از بابت تمام صبوری ها ومهربونی هاش ازش تشکر کنم
شوشوی من از دستم خیلی سختی کشیده که نمی تونم این جا بگم چی به سرش اوردم تا جواب بله رو گفتم ولی فقط میتونم بگم اون خیلی خوب وبا معرفت ویک عاشق واقعی هست. ومن بهش افتخار میکنم . وحتی الان با اینکه نازایی من خودم رو خسته کرده اون با صبوری تمام به من قوت قلب میده ومن رو به ادامه درمان تشویق میکنه .
من وشوشو یک زوج خیلی خوشبخت هستیم اون عاشقانه من رو دوست داره ومن هم عاشقانه اون رو دوست دارم امیدوارم تمام زن و شوهرها همچین عشق وزندگی خوبی رو تجربه کنند الهی امین
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:37  توسط مهسا
|
من می خواهم از نی نی سایت بگم که اگه نبود من اصلا طاقت تنهایی وانتظار رو نداشتم
اولین باری که نی نی سایت رو دیدم یک سال پیش بود وزمانی بود که من در مورد یک موضوعی که فکر کنم همون بی بی چک منفی بود در گوگل سرچ کردم وبا محیط نی نی سایت اشنا شدم ولی مهر ماه بود که عضو شدم واز اون موقع به بعد جونم به جون نی نی سایت بسته شده اگه یک روز نیام دلم تنگ میشه وانگار یک چیزی گم کردم وکلافه میشم من دوستای نی نی سایتیم رو خیلی دوست دارم وقتی اونها خوشحال میشن باعث خوشحالی من هست ووقتی که اونها ناراحتند من هم ناراحت هستم من همیشه براشون دعا میکنم برای اونهایی که نی نی دارن دعا میکنم خدا مواظب خودشون ونی نی هاشون باشه و اونهایی که مثل من منتظرند دعا میکنم که به زودی نی نی داربشن
خلاصه نی نی سایت ودوستهای نی نی سایتی تمام زندگی من شدند خدا همشون رو برام حفظ کنه
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 20:36  توسط مهسا
|
من سالهاست منتظر جواب بتای مثبت هستم ولی هنوز این لطف رو خدا در حق من نکرده ومن منتظرم تا لیاقت مادر شدن رو پیدا کنم ولی هنوز نشده ومن منتظرم .
به هر پزشک که توانایی داشتم سر زدم ولی از انجا که خدا نخواسته کار هیچ دکتری برای من اثر نداشته ومن بی نتیجه موندم این وبلاگ رو درست کردم تا از این به بعد حرفهای دلتنگیم رو بگم واز درمانهای خودم وکارهایی که تا حالا برای رسیدن به نی نی بلا انجام دادم بگم واگر روزی به این ارزو رسیدم این خبرمهم رو در این جا ثبت کنم وبعد از اون برای نینی واقعی که توی دلم هست بنویسم برام دعا کنید به زودی خبر مادر شدنم رو این جا بنویسم . 
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 19:28  توسط مهسا
|